خواهان khawhan

وبلاگ سیاسی و اجتماعی

نویسنده: بهادری طالب شناسی

بنطر خیلی ها طالبان یک نیروی منظم و سازمان یافته اند ،اما من نمی توانم طالب را یک نیروی منظم و با قدرت بیدون پاکستان قبول کنم ، همان ایده ایست که سالها قبل نخست وزیر خانم بتو در یک مصاحبه اش در مورد هویت طالبان گفته بود ( ایدیولوژی طالبان را انگلستان به وجود آورد ، آمریکا آنرا مدیریت کرد و ما یعنی پاکستان آن را عملی و تحقق می بخشیم ) این نیرو پس از شکست در افغانستان بشدت تضعیف گردید و کاملا" در مرز یابودی قرار گرفته بود ، از توره بور ه تا باجور پاکستان همه مخفیگا ها پاکسازی و به مردم افغانستان نویدی از نابودی انها داده شد. امرا بعد از یک زمان نسبتا" آرامش دوباره به فعالیت آغاز و نهادهای دولتی و مردم عام را هدف خود قرار  داده  و امروز تا جای رسیده که چالش عمده دولت مرکزی محسوب می شوند و شدت حملات به حد رسید که داخل ساختمان وزارت دفاع را توانستتد به سادگی مورد هدف قرار دهند و به آقای ریس جمهور هشدار دهند که ما هر کاری بخواهیم می توانیم .

با توجه به گستر دگی حملات طالبان در این اواخر و موقف تذرع گونه آقای ریس جمهور شک و تردیدی های مردم را نسبت به ملی بودن آقای کرزی بیشتر شده  و آن را عنصر نا مطلوب در پست ریاست جمهور ی می پندارند، اما با و جود خواست عمومی در مورد تشدید حملات بر موازی طالبانی شخص ریس جمهور تنها  در آرزوی صلح است ، (با طرف نا معلوم ) یک دهه در تاریخ سیاسی سایر ملت ها میتواند بسیاری از درد ها را مدا وا کند اما یک ده در کشور ما نتوانستیم تعریفی از طالب و القاعد داشته باشیم و از طرف دیگر بر نامه های راهبریدی این نظام بگونه ترتیب نشد که  حد اقل ما بدانیم  به کدام سمت روانیم هیچ ترتیب منطقی دیده نمی شود که توجه برای حمایت از روند باشد .

وسعت فعالیت های ضد دولتی هر روز بیشتر و حتی به داخل ارتش ملی و پولیس ملی رخنه کرده که باعث بی اعتمادی در میان این نیروها و نیروهای بین المللی و حتی شاید باعث ترس و وحشت در میان  نظامیان شمال و نقطه ای افتراق آنها در حملات مشترک بر ضد شورشیان خواهد بود این یگانه تاکتیک نیست که طالبان بکار می برند شاید صدها شیو های دیگری در راه است و یا اینکه  با مهارت خود را داخل سیستم نمو ده و کار را عمیقتر انجام می دهندو رهبری طالبان در طول یک دهه همان یک منطق و یک موقف را  داشته  ادامه دارد ---

  
نویسنده : عین الدین"بهادری" ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۸
تگ ها :

نویسنده: علیرضا تاجریان


      ظهوردولتها و تحول تاریخی آن.

 
انسان ها برای حل مشکلات مختلف بویژه تضمین امنیت داخلی و خارجی و سازماندهی امور سیاسی جامعه دست به تاسیس سازمان هایی کرده اند  که از آن به عنوان نهاد «دولت» یاد می شود. یکی از عظیم ترین دستاوردهای انسان در شکل دهی تمدن انسانی و تحقق حقوق مدنی بی شک دولت می باشد، به گونه ای که بدون وجود دولت، جوامع بشری هرگز نمی توانستند منزلت امروزی را بدست آورند. دولت پرحضورترین واقعیت تجربه انسانی و ترکیبی عظیم از واقعیات مرتبط با نیروها، قدرت هاو نهادهاست. همه ما تا حدودی با مفهوم دولت آشنا هستیم اما با این حال آشنایی کامل با مفهوم دولت و تحول دولت ضروری به نظر می رسد. در این نوشتار ابتدا به مفهوم دولت اشاره شده و در ادامه به تحول دولت از آغاز تا عصر ظهور دولت های مدرن پرداخته شده است.

مفهوم دولت
دولت از نظر سیاسی در زبان فارسی در معانی مختلف به کار رفته است از جمله: سلطنت، هیات سلطنت، اقتدار، حکومت، قدرت، فرمانروایی، گروهی که بر کشور حکومت می کنند، قوه ی مجریه، نظام اداری کشور، مملکت، هیات وزیران، نظام سیاسی، جمع سه قوه (مجریه، قضائیه، مقننه) و هیات حاکمه.
دولت در قانون اساسی جمهوری اسلامی در معنای آبستره اقتدار، قوه مجریه، هیات وزیران و حکومت، جمع سه قوه (مجریه، قضائیه، مقننه) و نظام سیاسی به کار رفته است.

تحول دولت پیش از ظهور دولت های مدرن

1- دولتهای نخستین: جوامع کشاورزی
تا زمانی که جمعیت بشر اندک بود دولتی وجود نداشت و بزرگترین گروههای اجتماعی قبیله یا روستاها بودند اما با پیدایش کشاورزی شرایط تغییر کرد چرا که ابداع شیوه آبیاری در سومر و هدایت جریان آب های دجله و فرات می بایست به دست دولتی مرکزی هماهنگ می شد. با این تغییرات جوامع نیز تکامل یافت بنابراین هر منطقه  مجبور بود برای برقراری رفاه و آرامش، بر منطقه خود اقتدار داشته باشد. ظهور این نیاز باعث ظهور دولتی شد که بعدها بورکراسی یا حکومت اداری نام گرفت. در این دوره اسکندر مقدونیه بر دو امپراطوری بزرگ ماد و پارس غلبه کرد و بعدها نیز رومیان بر دولت مقدونی غلبه کردند. این دوره از تحول دولت در واقع تاریخ تمدن یا به عبارتی دیگر تاریخ مونارشی جهان کهن است که قدمتی چهار تا پنج هزار ساله دارد.

2- ظهور دولت- شهر (city- state)
برخی دولت- شهرهای یونانی را نخستین شکل دولت در اروپا دانسته اند. یونانیان با گرد هم آمدن خانواده و قبایل در داخل دژها، دولت- شهر را پدید آوردند و واژه پولیس (Polis) برای دولت- شهر به کار بردند. که منظورشان جایی با استحکاماتی در بلندی بود که به هنگام حمله دشمن می توانستند به آنجا پناه ببرند.
افلاطون و ارسطو هر دو بر محدود بودن دولت- شهر تاکید داشتند و هدف تشکیل آن را تامین بهزیستی برای شهروندان و توسعه فضیلت و سعادت انسان می دانستند.
در دولت- شهر زندگی خصوصی و حقوقی و آزادی های فردی مطرح نبود، قدرت عمومی به دست مجامع بزرگ مردمی اعمال می شد و وظایف حکومت ( قانون گذاری و اجرایی) از یکدیگر تفکیک نمی شد و قانون اساسی علایق حقوقی و اخلاقی را از هم جدا نمی کرد. با به وجود آمدن اختلافات میان شهرها یونانیان نتوانستند دولت- شهر خود را به صورت متحد ایجاد کنند و جنگ های مکرر قدرت آن ها را از بین برد.

3- امپراتوری رم (Roman Empire)
در رم ابتدا جمهوری رم شکل گرفت ولی چون نتوانست مشکلات ناشی از جنگ های داخلی را سرکوب کند، با حکومت مونارشی سزار کبیر (Caesar Augustus) سرکوب شد.
در مدت چهار قرن به تدریج تشابهات بین رم و حکومت مونارشی بوروکراتیک شرق افزایش یافت و عهد دولت- شهر به پایان خویش نزدیک شد. امپراتور کاراکالا (Caracalla) شهروندان رم را در تمام مستعمرات امپراتوری پراکند و مطالبات گردانندگان امپراتوری، شهرهای رونق یافته ای را که قبلاً نهادهای تحت الحمایه دولت رم بودند، تا مرز ورشکستگی پیش راند. هجوم های وحشی گرانه جدید، امپراتوری را در حالت دفاعی فرو برد و در سال 410 بعد از میلاد رم به دست ویزیگوت ها (visigoths) مغلوب شد.

4-  دولت در قرون وسطا (Middle Ages)
در این دوره دولت های جانشین رم با وجود تمام وحشی گری ها، در برابر مهاجمان شکست را پذیرا شدند. بریتانیا در قرن پنجم از امپراتوری جدا شد و پادشاهی یکپارچه انگلستان را تشکیل داد. عرب ها در قرن هفتم شمال آفریقا و در قرن هشتم اسپانیا را فتح کردند. لومباردها (lombards)، آوارها (Avars)، اسلاوه ها (Slaves)، بلغارها (Bulgars) و مجارها (Magyars) از شرق به اروپا سرازیر شدند. تا اواخر قرن یازدهم مسیحیت لاتینی در مرزهای خود، کم و بیش در امنیت بود و از آن پس تا 600 سال بعد بدون یک امپراتوری مقتدر به سر برد.

5- دولت فئودالی (Feudalist State)
نظام سیاسی متشکل از قدرت های متداخل و خودمختار پراکنده که در قرون هشتم تا چهاردهم میلادی بر اروپا مسلط بودند با نام فئودالیزم شناخته می شوند. این نظام سیاسی به وسیله شبکه ای از وابستگی های متقابل و تعهدات، همراه با حکومت های بخش بخش شده، در مقابل بسیاری از واحدهای اجتماعی- سیاسی خودمختار شکل گرفت. در داخل این نظام قدرت، تنش های فراوان و جنگ های متوالی رخ داد. عصر فئودالی با افزایش جناحی شدن هر نظام وسیع حکومتی و تبدیل آن به نظام های مستقل و کوچک که دارای عملکردهای بسیار متفاوت بودند، مشخص می شود. در دولت فئودالی هیچ شکلی از مشارکت مردمی و عمومی وجود نداشت؛ یعنی رابطه مستقیم بین دولت و مردم نبود، مردم حقوق و وظایف قانونی شناخته شده نداشتند، هر اجتماعی از دهقانان، به دستگاه قضایی لرد خود وابسته بودند.
در قرن های دوازده و سیزده یک مبانی مدنی، با اینکه سازمان نیافته بود، برای تعیین و اجرای عدالت همراه با حفظ مجموعه ای از قراردادها علیه حکام مستبد مستقر شد در واقع فئودالیزم مبتنی بر اندیشه قراردادی بود که پادشاهان را هم چون عضوی از جماعت فئودالی در نظر آورد و تابع موافقت جماعت و قانون جمعی گردانید و نهایتاً به بنای دولت به عنوان انجمنی از افراد کمک کرد و آن نخستین کوشش برای تحمیل یک چارچوب مستحکم و عملی برای حکومت بود.

6- دولت ملوک الطوایفی (Stand State)
دولت ملوک الطوایفی از قرن سیزدهم میلادی در اروپا بنا نهاده شد. با ورود شهرها به عرصه سیاسی، تعادل حاکمیت فئودال ها به سود حاکم بر هم خورد و شرایط تغییر ساختار دولت را موجب شد. دولت ملوک الطوایفی به تضعیف مناسبات ارباب- رعیتی (Lord- Vassal) بین عناصر فئودال و حاکمان گرایش داشت برای این منظور نمایندگانی را انتخاب کرد که آن ها قوانین را وضع می کردند. این نمایندگان نظامی از ادارات را تشکیل دادند که کار این ادارات با کارکنان اداری- سیاسی از جمله وکلا و ادیبانی که دارای تحصیلات دنیوی بودند انجام می گرفت. در دولت ملوک الطوایفی زندگی سیاسی نیز گسترده تر، شهری تر و تجاری گونه تر شد به گونه ای که به تدریج حاکم اقتدار خود را بیش تر در مقام یک شخص عمومی اعمال نمود تا یک لرد یا زمیندار، و اعمال این اقتدار نیز توسط نمایندگانی که در این نظام اداری انتخاب شده بودند و بیشتر به طور مستقیم به پادشاه وابسته بودند صورت می گرفت. نتیجه این اعمال اقتدار برداشتن گامی مهم به سوی شکل گیری دولت ملی مدرن بود.

7- دولت مطلقه (Absolute State)
قرون شانزده و هفده میلادی، آغاز عصر اعاده کنندگان نظام داخلی در اروپای غربی تلقی می شود. این دوره به کسانی که بحران های پایان قرن چهاردهم میلادی، یعنی جنگ ها، بیماری ها و رکود را شاهد بودند، انگیزه هایی قوی برای استقرار حکومت های قدرتمند و گسترده اعطا کرد. توانایی های اقتصادی- سیاسی، میان دولت هایی که هر یک خود را حاکم سرزمینی می دانستند تنازع ایجاد کرد بنابراین دولت ها برای مقابله با چالش ها و تاخت و تازهای خارجی لازم دیدند که قدرت سیاسی خود را در داخل سازماندهی و متمرکز کنند. برای این منظور از حمایت مالی افراد که در شهرها ساکن بودند استفاده کردند و در مقابل فرصت هایی برای تجارت آزاد خارجی در اختیار افراد قرار می دادند و یا بازار داخلی را برای آن محافظت می کردند. و در واقع دولت چارچوبی عمومی از نظم و ثبات فراهم می آورد که برای تداوم عملکرد بنگاه های اقتصادی ضروری بود.
جنگ های دایمی در قرن های شانزده و هفده میلادی موجب افزایش مالیات، سنگینی بدهی فئودال ها، بحران های تسویه حساب و رکود شد. و همه این عوامل باعث تضعیف طبقه زمیندار و تقویت پادشاهان شد.
به طور کلی می توان گفت که دولت مطلقه شکلی از دولت را در تاریخ اروپا نشان می دهد که مبانی آن جذب واحدهای سیاسی کوچک تر و ضعیف تر در داخل نوعی ساختار وسیع تر و قدرتمندتر است. در حاکمیت دولت مطلقه، مشروعیت رژیم نه به توده ها بلکه به مقامات دولتی، و ثبات سیاسی هم به ادارات دولتی وابسته است. به هر حال با توسعه ادعاهای سیاسی بورژوازی، تصور اجتماع وسیع تر که حاصل نفوذ کامل سیاست های دولت باشد، بیش تر پذیرفته شد. این جامعه و مجموعه وسیع تر آن (رای دهندگان) تنها تحت حکومت قرار ندارند، بلکه در حکومت نمایندگی و مشارکت می کنند. به علاوه دولت که بخش جدیدی از جامعه بود، ساختاری مقتدر و گونه ای سازمان مکانیکی برآمده از جامعه تلقی می شد.

 عصر ظهور دولت های مدرن
1- دولت- ملت (Nation- State)

همه دولت های مدرن، دولت- ملت، یا دولت تک ملتی محسوب می شوند. در دولت- ملت نظام قضایی عالی وجود دارد که در قلمرو مشخص عمل می کند و از پشتیبانی شهروندان خود برخوردار است. در واقع دولت- ملت دارای قلمرو مشخص هستند که در آن ساختار قدرت غیرشخصی، و مشروعیت آن مبتنی بر خواست مردم است. پدیده دولت- ملت در واقع دست آورد کنگره وستفالی و عهدنامه سال 1648 میلادی دولت های اروپایی است که به جنگ های سی ساله این قاره که ریشه در اختلافات مذهبی- سیاسی داشت، پایان داد و به حاکمیت ملت در چارچوب جغرافیایی ثبات بخشید. ظهور دولت- ملت در پیدایی دولت مدرن نقش بسزایی ایفا نمود. دولت مدرن نظامی از سازمان ها و روابط است که می تواند تحولات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را ایجاد کند و شکل بخشد. و در عین حال دولت مدرن نظامی از قدرت هم هست. دولت مدرن به خاطر جنگ بر سر منابع اقتصادی و مشروعیت یافتن، برتری یافت. برای درک بهتر مطلب، تعریف دولت مدرن را از دیدگاه ماکس وبر جویا می شویم.
ماکس وبر در بیان تعریف دولت مدرن بر دو عنصر مشخص از تاریخ دولت مدرن؛ خشونت و قلمرو تاکید دارد. وی معتقد است که زور وسیله ای خاص برای دولت محسوب می شود، زیرا دولت یک سوی رابطه ای است که از تفوق انسان بر انسان حاصل می شود؛ رابطه ای که خشونت مشروع آن را حمایت می کند و سپس دولت این نظام را در درون قلمروی مشخص حفظ می نماید. ماکس وبر به عنصر سومی نیز به نام مشروعیت اشاره می کند تا از این طریق توضیح دهد آن چه دولت را به کارگیری انحصاری زور فیزیکی مجاز می دارد، مشروعیتی است که قانونی است.

2- دولت در قرن نوزدهم
اصل ملیت و اصل مرزهای طبیعی دو ملاکی بودند که در قرن نوزدهم باعث طرح ادعای حق حاکمیت شد. که طرح این ادعا بی ثباتی نظام دولت را افزایش داد. از خصایص دولت های قرن نوزدهم می توان به وحدت قلمرو ارضی دولت، ارز واحد، نظام مالی واحد، زبان واحد ملی و نظام واحد حقوقی اشاره کرد. با این همه، در درون این دولت ها گرایش هایی وجود داشت که برای رسیدن به وحدت تناقض داشتند. از یک سو گرایش هایی متضاد و نیرومند که در درون نظام دست اندرکار بودند تا اجزای تشکیل دهنده دولت را به گونه ای خودمختار کنند، و از سوی دیگر تنش هایی که در مفهوم وحدت قدرت دولت وجود داشت.
شاخصه های عمده فراگرد سیاسی داخلی دولت قرن نوزدهم را می توان در چند اصل زیر خلاصه کرد:
1- مدنیت: جز بخش نظامی که با قوه قهریه تماس دارد، سایر تصمیم گیری های قانون گذاری و اجرایی در اختیار سازمان مربوطه است،2- کثرت مراکز، 3- امکان طرح آرای مختلف و چالش پذیر بودن دولت، 4- مرکزیت نهادهای نمایندگی، 5- جدال بین حوزه های حقوق اساسی
در این قرن مفهوم دولت مدرن به تدریج پدید آمد، مفهومی که در آن دولت مدرن نوعی قدرت و سلطه عمومی است که انسان آن را خلق کرد و از دیگر قدرت های اجتماعی، به ویژه گروه صاحب منصبان دولتی و پادشاه، متمایز ساخت.

3- دولت لیبرال دموکراتیک: حرکت به سوی دموکراسی
دولت مدرن در تمام قرن نوزدهم خواستار ارتباط نزدیک بین سرمایه داری و ناسیونالیسم بود به همین ترتیب می توان دولت مدرن را به همان اندازه دولت لیبرال یا ملی، سرمایه داری تلقی کرد. از ویژگی های دیگر دولت مدرن می توان به کاهش تعارضات میان سرمایه و نیروی کار و حفظ آن در چارچوب های قابل تحمل اشاره کرد. در اینجا این پرسش مطرح می شود که اگر دولت مدرن را دموکراتیک بنامیم دقیق تر است یا لیبرال؟ اصطلاح لیبرال متضمن استفاده از قدرت در معنای آزادکنندگی (Libertarian) است، یعنی شناسایی حقوق قانونی اتباع و احترام به آن که دقیقاً بر اساس آن اتباع (Subjects) دولت مدرن به شهروندان (Citizens) بدل می شوند. ولی اصطلاح دموکراتیک به قانون اساسی اشاره دارد که در آن، قدرت دولت اساساً از مردم ناشی می شود. از نظر تاریخی، لیبرالیسم نتیجه تغییرات در دولت اقتدارگر است و تفکیک قوا، حقوق و آزادی های فردی، نهادهای مهم لیبرالی هستند. دموکراسی به مثابه قانون اساسی دولت مردمی، به خوبی می تواند لیبرال باشد و از نظر تاریخی نیز عموماً چنین بوده است.

منابع:
1- دولت و دموکراسی در عصر جهانی شدن: سیری در اندیشه های سیاسی معاصر غرب (نظریه های دولت و دموکراسی) محمد توحید فام- تهران: روزنه، 1381
2- نظریه ی دولت در ایران، نوشته ی آن. کی. اس. لمتون؛ ترجمه، افزوده ها و پیوستها از چنگیز پهلوان- تهران: گیو، 1379
3- تاریخ فکر (از سومر تا یونان و روم)، فریدون آدمیت،  تهران، انتشارات روشنگران، 1375
4- اقتصاد و جامعه، ماکس وبر، ترجمه عباس منوچهری، مهرداد ترابی نژاد، مصطفی عمادزاده، تهران، انتشارات مولی، 1374
5- نظریه های دولت، اندورینست،  ترجمه حسین بشیریه، تهران: نشر نی، 1371
6- جامعه و سیاست (مقدمه ای بر جامعه شناسی سیاسی)، مایکل راش، ترجمه منوچهر صبوری، تهران: سمت، 1377
7- نگاهی نو به مفاهیم توسعه، آشیس ناندی، ویراسته ولفگانگ زاکس، ترجمه فریده فرهی و وحید بزرگی، تهران: نشر مرکز، 1377

  
نویسنده : عین الدین"بهادری" ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٥
تگ ها :

 

 

وزیر دفاع آلمان به دلیل "سرقت علمی" پایان‌نامه خود استعفا داد

کارل تئودور تسو گوتنبرگ، وزیر دفاع آلمان

آقاى گوتنبرگ بخش هاى زیادى از پایان نامه دکتراى خود را بر مبناى متون دیگران بدون ذکر منبع تنظیم کرده بود

کارل تئودور تسو گوتنبرگ، وزیر دفاع آلمان که به دلیل اتهام "سرقت علمی" پایان نامه دکتراى خود تحت فشارهاى زیادى قرار گرفته بود، از سمت خود کناره گیرى کرده است.

آقاى گوتنبرگ بخش هاى زیادى از پایان نامه دکتراى خود را بر مبناى متون دیگران بدون ذکر منبع تنظیم کرده بود.

مدرک دکتراى او پس گرفته شده است.

از آقاى گوتنبرگ ۳۹ ساله به عنوان یکى از کاندیداهاى احتمالى صدراعظمى آلمان یاد مى شد.

او محبوب ترین فرد کابینه آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان بود.

خانم مرکل تا کنون از او حمایت کرده بود.

آقاى گوتنبرگ امروز به خبرنگاران گفت که دیگر نمى تواند به وظایف خود عمل کند.

موضوع "سرقت علمی" پایان نامه دکتراى او، طى هفته هاى اخیر در صدر اخبار قرار داشته و احزاب و گروه هاى مخالف دولت خواهان کناره گیرى آقاى گوتنبرگ شده بودند.

روز گذشته، ۲۳ هزار استاد و محقق دانشگاه آلمان خواهان کناره گیرى وزیر دفاع آلمان شدند.

آقاى گوتنبرگ عضو حزب سوسیال مسیحى آلمان است و قبلا وزیر اقتصاد آلمان بود

  
نویسنده : عین الدین"بهادری" ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
تگ ها :

معرفی قذافی وخاندان آن

 


معمر قذافى

معمر قذافى

معمر قذافى ۶۸ ساله است و طى چهل و دو سال گذشته، قدرت را در این کشور در دست داشته است.

سرهنگ قذافى در ۲۷ سالگى توانست به همراه گروهى از افسران لیبى، ادریس اول پادشاه لیبى را طى کودتاى بدون خونریزى از قدرت برکنار کند.

معمر قذافى در صحرایى در نزدیکى استان سرت به دنیا آمده است. آقاى قذافى به خاطر نحوه لباس پوشیدن خود و داشتن محافظان زن معروف است.

فلسفه سیاسى او در کتابى تحت عنوان "کتاب سبز" منتشر شده و به گفته او جایگزینى براى سوسیالیسم و کاپیتالیسم با افزوده هایى از دین اسلام است.

معمر قذافى در سال ۱۹۷۷، سیستم حکومتى تحت عنوان جماهیریه یا حکومت توده ها را به لیبیایى ها معرفى کرد. براساس این نظریه، کشور از طریق کنگره ها و کمیته هاى مردمى اداره مى شود.

البته طی این سال ها، سرهنگ قذافى در لیبى قدرت را به طور کامل در دست داشته و به طور انفرادى بر این کشور حکومت کرده است.

همسر اول

همسر اول سرهنگ قذافى، معلم مدرسه بود. آن دو قبل از ازدواج همدیگر را ندیده بودند. آنها یک پسر به اسم محمد دارند و شش ماه پس از ازدواج جدا شدند.

صفیه فرکاش

او همسر دوم آقاى قذافى و مادر هفت فرزندش است. آنها همچنین یک دختر و پسر به نام هاى میلاد و حنا را به فرزندخواندگى قبول کرده اند. حنا در چهار سالگى در بمباران طرابلس در سال ۱۹۸۶ توسط آمریکایى ها کشته شد.

محمد قذافى

محمد فرزند رهبر لیبى از همسر اول اوست. او رئیس کمیته المپیک لیبى است که مقر آن در طرابلس است. او همچنین مدیرعامل شرکت پست و مخابرات این کشور است که مسئولیت اداره تلفن هاى همراه و ارتباطات ماهواره اى را به عهده دارد.

سیف الاسلام قذافى

سیف الاسلام قذافى

سیف الاسلام قذافى

سیف الاسلام ۳۸ سال دارد و انگلیسى را روان صحبت مى کند.

او از مدرسه اقتصاد لندن، مدرک دکترا گرفته و عمدتا در جبهه افرادى دیده مى شود که خواهان آزادسازى اقتصاد لیبى هستند.

او مسئول بنیاد خیریه بین المللى قذافى و بنیاد توسعه است که در آزاد کردن گروگان ها از دست پیکارجویان اسلامگرا به خصوص در فیلیپین نقش داشته است.

در سال ۲۰۰۶ او پس از انتقاد از حکومت پدرش، لیبى را ترک کرد اما دوباره به کشور بازگشت.

از او به عنوان چهره مدرن لیبى یاد مى شود اما در سال ۲۰۰۸ اعلام کرد که علاقه اى به "به ارث بردن" قدرت از پدرش ندارد. او در اوج ناآرامى هاى اخیر لیبى، در تلویزیون دولتى ظاهر شد و نسبت به بروز جنگ داخلى در این کشور هشدار داد.

ساعدى قذافى

ساعدى قذافى

ساعدى قذافى

او ۳۶ ساله است و با دختر یک فرمانده ارتش لیبى ازدواج کرده است. او قبلا فوتبال بازى مى کرد و براى مدت کوتاهی، در یکی از تیم های لیگ برتر ایتالیا توپ زد.

او اکنون رئیس فدراسیون فوتبال لیبى است و در زمانى که فوتبال بازى مى کرد، کاپیتان تیم ملى بود.

از زمان بازنشستگى از فوتبال، او در صنعت فیلم سازى نیز فعال بوده و ظاهرا صد میلیون دلار در فیلمى که بازسازى یک تریلر آلمانى بود سرمایه گذارى کرد.

معتصم بالله قذافى

سن و سال او معلوم نیست. سرهنگ دوم ارتش لیبى است و گفته شده که سال ها پیش، پس از طراحى کودتایى علیه پدرش به مصر گریخت اما بخشوده شد و اجازه بازگشت به کشور را گرفت.

او هم اکنون مشاور امنیت ملى پدرش است و فرماندهى یک واحد ارتش را به عهده دارد.

هانیبال قذافى

هانیبال قذافى

هانیبال قذافى

او براى شرکت ملى حمل و نقل دریایى لیبى کار مى کرد که مسئولیت انتقال نفت لیبى را به عهده داشت.

گفته شده او در چند حادثه خشونت بار دست داشته و در سال ۲۰۰۵ متهم شد که دوست دختر حامله خود را در پاریس مورد ضرب و شتم قرار داده.

او در سال ۲۰۰۸ در ژنو سوئیس پس از آن که دو مستخدمش، او را متهم کردند که به آنها حمله کرده، بازداشت شد.

او بعدا با تامین وثیقه آزاد شد اما این حادثه موجب شد تا دولت لیبى محصولات سوئیس را تحریم کرده و شرکت هاى سوئیسى را از این کشور اخراج کند.

لیبی همچنین دیپلمات هاى خود را از برن فراخواند.

هانیبال، سوئیس را "مافیاى جهانى" نامیده و گفته این کشور باید تجزیه شود.

سیف العرب قذافى

اطلاعات زیادى در مورد این فرزند جوان رهبر لیبى در دست نیست. به نوشته روزنامه دیلى تلگراف، در سال ۲۰۰۸ ماشین فرارى او به دلیل سر و صداى زیاد اگزوز ماشین، در آلمان توقیف شد. او در آن زمان در مونیخ درس مى خواند.

خمیس قذافى

خمیس یک افسر پلیس است و تعلیمات نظامى خود را در روسیه گذرانده. او فرماندهى نیروى ویژه ای را به عهده دارد. گفته شده که فرماندهى سرکوب معترضان در بنغازى با او بوده است.

عایشه قذافى

عایشه قذافى

عایشه قذافى

تنها دختر رهبر لیبی ۳۴ سال دارد و از مشاوران حقوقى گروه وکلاى مدافع صدام، رهبر سابق عراق بود. او در سال ۲۰۰۶ با یکى از اقوام پدرى ازدواج کرد.

او مدیر بنیاد خیریه "واعتصموا" و سفیر حسن نیت برنامه پیشرفت و توسعه ملل متحد در لیبى است.

میلاد قذافى

فرزند خوانده قذافى است و گفته شده که در جریان بمباران مجتمع مسکونى قذافى توسط آمریکا در سال ۱۹۸۶ جان رهبر لیبی را نجات داده است.

  
نویسنده : عین الدین"بهادری" ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۳
تگ ها :

افزایش حملات و خود کشی تروریستان در افغانستان

تلفات حمله به 'کابل بانک' به چهل نفر رسید

انفجار جلال آباد

انفجار جلال آباد هنگام مراجعه کارکنان پلیس برای دریافت حقوق ماهانه رخ داد

آمار کشته شده های ناشی از حملات روز شنبه (سی دلو / بهمن) به یک بانک خصوصی در شرق افغانستان، به چهل نفر افزایش یافته است.

مهاجمان، شعبه ولایتی "کابل بانک" از بزرگترین بانک های خصوصی افغانستان را در شهر جلال آباد، مرکز ولایت ننگرهار هدف قرار داد.

مقامات می گویند، حدود هفتاد نفر دیگر نیز در اثر این حملات زخمی شده اند.

فرمانده پلیس ننگرهار و معاون او نیز در میان زخمی های این حادثه بوده اند.

روز جمعه تلفات این حادثه هجده نفر گزارش شده بود.

براساس گزارش مقام های ولایتی، مهاجمانی که این بانک را هدف قرار دادند، علاوه بر جلیقه های انتحاری، با مسلسل و نارنجک مسلح بودند.

درگیری میان این افراد و نیروهای امنیتی، چندین ساعت ادامه داشته است.

گروه طالبان مسئولیت این حمله را پذیرفته و گفته است که حمله زمانی انجام شد که کارکنان پلیس برای دریافت حقوق ماهانه خود به این بانک مراجعه کرده بودند.

طالبان بارها نیروهای امنیتی و پلیس افغانستان را هدف حملات خود قرار داده اند.

حامد کرزی، رئیس جمهوری افغانستان، این حمله را محکوم کرده است.

این دست کم سومین حمله طالبان به "اهداف غیرنظامی" در افغانستان ظرف ماههای اخیر است.

پیش از این، در دو مورد جداگانه، دو فروشگاه در شهر کابل، پایتخت افغانستان مورد حملات انتحاری قرار گرفته است که تلفات آن عمدتا غیرنظامیان بوده اند.

  
نویسنده : عین الدین"بهادری" ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱
تگ ها :

روزنه های آزادی بروی مصر باز میشوند

اخبار «انقلاب یاس» تونس همه ی فضای اینترنت مصری ها را فرا گرفته است. وبلاگ نویسان مصری فضای اینترنت مصری را با فراخوان‌های بسیار برای تجمعِ مردم در خیابان‌ها در روز ۲۵ ژانویه پر کرده بودند، تا با تظاهراتی مشابهِ تونس که زین‌العابدین بن علی را سرنگون کرد، حسنی مبارک را از اریکه‌یِ قدرت به زیر بکشند.
اطاعت‌پذیری مردمِ عرب در برابرِ حکومت‌های‌شان که معمولاً به عنوانِ یکی از خصوصیاتِ عرب‌ها بر می‌شمرده می‌شود، تا حدودی باعث تضمین حیات حکومت‌هایِ خودکامه در کشورهایِ عربی شده است. حوادثِ تونس همه چیز را دگرگون کرده است.
اول، نمی‌خواستم که در تظاهرات شرکت کنم. به نظرم، تغییرِ رژیم به معنیِ قدرت گرفتنِ اسلام‌گراهاست. حتی شک داشتم که دعوت به تظاهرات، کسی را به خیابان بکشد. تجربه‌‌ِی من نشان داده بود که معمولاً در چنین تظاهراتی شرکت کنندگان محدود به همان برگزار کنندگانِ آن می‌شدند که مشخصاً فعال سیاسی بودند.
روز سه شنبه که اخبار تظاهرات را در قاهره و شهرهایِ دیگر پیگیری می‌کردم دوستی که فعال سیاسی و وبلاگ‌نویس است، زنگ زد و از بی‌تفاوتیِ من گله کرد. می‌گفت که با اینکه مریض است و باید کودک‌ش را هم در خانه تنها بگذارد حتما به تظاهرات خواهد رفت. با تماسِ او تصمیم گرفتم که با او در تظاهرات همراهی کنم.
قرار گذاشتیم که در کتابخانه‌یِ اسکندریه همدیگر را پیدا کنیم. ما در خیابان بور سعید که از خیابان‌هایِ اصلی اسکندریه است، به تظاهرات پیوستیم. بر خلافِ روز‌هایِ گذشته که خیابان مملو از خودروها بود، آن روز مردم و به خصوص جوانان خیابان را از جمعیت پر کرده بودند. آنچه که آن روز دیدم هیچ‌گاه از خاطرم محو نخواهد شد: تا آنجا که چشم کار می‌کرد آدم بود. همین طور که جمعیت به پیش می‌رفت با دعوت تظاهرکنندگان از اهالیِ ساختمان‌هایِ اطراف برایِ پیوستن به تظاهرات که پاسخِ مثبت می‌گرف، بر جمعیت افزوده می‌شد.
اول به نظر می‌رسید که بدونِ هیچ مشکلی از ناحیه‌یِ پلیس به انتهای خیابانِ بورسعبد خواهیم رسید. برخی از نیروهایِ امنیتی با جمعیت در حالِ حرکت بودند ولی خودروهایِ ضدشورش فاصله‌یِ خود را با جمعیت حفظ می‌کردند. نسبتاً یک حسِ امنیتی داشتیم تا آنجا که توانستیم برعلیه حکومتِ مبارک شعار دهیم و فریاد زنیم که هواپیمایِ او هم همچون هواپیمایِ همتایِ تونسی‌اش در فرودگاه آماده‌ی پرواز است. شعارها نشان از اتحاد مصری ها علیه‌ حکومت مبارک بود.
اما هر چه قدر به سیدی جابر، به خصوص به مرکز فرهنگیِ الجزویت، نزدیک می‌شدیم حضورِ نیروهایِ امنیتی سنگین‌تر می‌شد. بعضی از مردم برای جلوگیری از جابه‌جا شدنِ خودروهایِ ضد شورش بر روی زمین دراز کشیدند، بعد از این بود که شلیکِ تیر هوایی و گازِ اشک‌آور شروع شد. من و دوستم برای مخافظت خود از گلوگه و باتوم و گازِ اشک‌آور به ورودیِ یک ساختمان پناه بردیم. زمانی که راهی برای خروج ایمن از آنجا پیدا کردیم، دیگران هم پراکنده شده بودند.
یک ساعت و نیمِ بعد؛ رو به رویِ باشگاهِ ورزشیِ اسکندریه مجدداً به تظاهرکنندگان پیوستیم. اما آنجا هم با خودرویِ ضد شورشی مواجه شدیم که گازِ اشک آور پرتاب کرد. از کوچه پس کوچه ها خود را به خیابانِ صفیه زغلول رساندیم. در آنجا تظاهرکنندگان قصد داشتند به سمتِ مقرِ حکومت حرکت کنند. اما من باید دوستم را به خانه‌اش باز می گرداندم، چون که دیگر دیروقت بود.
تظاهراتِ روز سه شنبه چیزی به ما آموخت که آموختن‌اش به هیچ وجهِ دیگر ممکن نبود. این که تغییر در دستانِ خودِ ماست و این که در خیابان است که می توان تغییر را به وجود آورد و نه از پشتِ صفحه‌یِ کامپیوتر.
شبکه‌هایِ اجتماعیِ مجازی مهم اند، تنها از طریق اینها است که می توان به کارامدترین شکل پیامِ خودمان را پخش کنیم. جای شگفتی نیست که نقش فیسبوک و توییتر در به وجود آوردنِ این تظاهرات خشم حاکمان را درآورده است. از این رو بود که حاکمانِ مصری همان کاری را کردند که دیکتاتورهای دیگر کردند: توییتر و وب سایت های الدستور، المصری و الیوم را فیلتر کردند و دسترسی به فیسبوک، یوتیوب، جیمیل و بلاگ‌سپات را محدود کردند.
این اولین باری بود که رژیم به این آشکاری دسترسی به اینترنت را محدود می‌کرد. این اقداماتِ فوق العاده نشان‌دهنده‌یِ آن است که رژیم در حال از دست دادنِ کنترلِ خود بر اوضاع است. برخود خشونت‌آمیز با تظاهرکنندگان هم نشانِ دیگری از ضعفِ حکومت است. ممکن است مبارک بر سر کار بماند، اما مصر دیگر آن مصرِ گذشته نخواهد بود.
کریم عامر یک وبلاگ‌نویس مصری است که همین اواخر محکومیتِ زندانِ چهار ساله‌اش را به خاطرِ ابرازِ نظراتش در وبلاگ‌ِ شخصیِ خود به پایان رسانده است. 

  
نویسنده : عین الدین"بهادری" ; ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٩
تگ ها :

پیام تسلیت .

دانشجویان ودانش آموزان ولسوالی خواهان در حالیکه سخت اندوهگین هستد پیام تسلیت وهمدردی خویش را به فاملهای محترمین محمد لایق و محمد موسی ساکنین قریه کجی بالوسیله فرستاده و از بار گاه الله صبر جمیل به فاملهایشان وروح آن جوانان شاد و نامشان جاوید باد.

 معرفی و تبصره :
 
سمیع الله فررند محمد لایق 25 ساله و حفیظ الله فرزند محمد موسی 28ساله در دهکده ای زیبا وسر سبز کجی واقع در ولسوالی خواهان ولایت بد خشان  28سال قبل به دنیا آمدند آنها هردوان از اخلاق نیکو یی برخوردار بوده و در فا ملهای متوسط پرورش یافتند. نام برده گان هردو کوشیدند تا تحصیلات خود را ادمه دهند اما شرایط نامساعدو وضع  کشور طوری شد که نتوانستند الی صنف 12 ادامه دهند .
اخیرا جان این دو جوان به تاریخ 19/1/2011 قربانی امتیاز اردوی تاجکستان   شد  و به شهادت رسیدندکه معمولا جوانان بی گناه ولسوالی خواهان در آنطرف مرزتاجیکستان به شهادت میرسند .
اما هنوز هیچ  گاهی مقامات دولتی از کشور تاجکستان بصورت رسمی از این گونه قتلها مطرح ننمودند این در حالیست که مرز میا تاجکستان و اقغانسنان در کنار دریا آمو به چند هزار کیلو متر می انجامد و روابط تباری میان مردمان دوسوی مرز بعضا انسان را ناگاه به یاد گذشته گان خویش نموده از مرز عبور میکنند اما دها جوان برای جستجوی اقاربین خویش که آنها را در زمانا بعد از انقلاب روسیه از دست داده بودند می میرند و دولتی که شهروندی آن را دارند حمایت جدی نمینماید ، از جانب دیگر دولت تاجکستان بارها اعلام نموده که قاچاقبران مواد مخدر اند که وارد مرز میشوند . اما دولت و نمایندگی افغانستان در تاجیکستان به این مسله اشاه نکرده که قوانین بین المللی حقوق بشر ومعاهدات که هردو دولتین به آن متعهد اند کرامت و زندگی انسان را موهیبت الهی دانسته و قتل انسان های بی گناه ومعصوم را به شدت منع نموده .
دولت افغانستان مکلف است تا از حقوق و جان شهروندانش در سراسر جهان دفاع کند و از هر حادثه یکه به وقوع می پیوندد به خوانوادها گذازش دهد بنا" مردم ولسوالی خواهان از دولت خواهان پیگری قضیه بوده ودولت تاجبکستان را مسول میدانند.
                    
گذارش دهنده گان : شریف الله "امیری" فرید احمد "پاک رای"  جلال الدین "خواهان پور"
  
نویسنده : عین الدین"بهادری" ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠
تگ ها :

 

ناکارآمدی و فروپاشی نامریی دولت

هویت نظام سیاسی افغانستان دموکراتیک است ولی در منصه‌ی عمل، دموکراسی به چالش مواجه شده است. دموکراسی در افغانستان در ناگزیرترین شرایط به عنوان یک راه حل ملی مطرح شد. یعنی بر اساس یک نظام و سازوکارهای دموکراتیک می‌توان یک دولت مقتدر ملی ایجاد کرد که هم مشروعیت ملی داشته باشد و هم مشروعیت بین‌المللی، و نیز ملزم به پاسداری و حمایت از حقوق اساسی شهروندان، آزادی‌های مدنی و ارزش‌های جهان‌شمول بشری باشد. بر اساس آن، هم نهادهای دولت باید بر اساس یک قانون دموکراتیک ایجاد می‌شدند و هم دموکراسی به عنوان یک هنجار و مبتنی بر نظام معرفتی دموکراتیک استحکام پیدا می‌کرد. اما قبل از آن که دموکراسی در افغانستان به لحاظ هنجاری و معرفتی مطرح باشد، به عنوان یک راه حل مطرح بوده است. اما دولتی که بر این مبنا به وجود آمد هم‌چنان ناکارآمد، بی‌ثبات و فروپاشیده است. اکنون سوال این است که چرا دولت ناکارآمد بوده با یک فروپاشی نامریی مواجه است؟
مشکل این است که دموکراسی به عنوان یک راه حل مدرن با ریاضی افغانی سیاست‌ورزی و فرهنگ سیاسی به چالش برخورده است. به عبارت دیگر، ریاضی افغانی سیاست، دارای زبان مشترک با دنیای مدرن نیست و این ریاضی غیرعقلانی سیاست سبب شده است تا دولت ناکارآمد و فروپاشیده باقی بماند و دولت‌سازی بربنیاد راه و روش‌های دموکراتیک نیز پرچالش باشد. ریاضی افغانی سیاست که از یک طرف خود به مثابه یک راه حل نمی‌تواند مطرح باشد و از طرف دیگر، در برابر هرگونه راه حل مدرن مشکل ایجاد می‌کند، بر مبنای اضلاع مربع قومی شدن سیاست و قدرت، ضعف نخبگان و فرهنگ سیاسی، تمرکز فسادآفرین قدرت سیاسی و بحران ساختاری و نهادهای موازی قدرت قابل توضیح می‌باشد (قابل ذکر است که من فقط بر عوامل داخلی بحران و ناکامی اشاره خواهم کرد).

قومی شدن سیاست و قدرت
بسیاری‌ها این سوال را مطرح کرده‌اند که از چه زمانی هویت‌های قومی در افغانستان سیاسی شده ملت شدن را به چالش کشید؟ آیا ممکن است هویت‌های قومی در افغانستان سیاست‌زدایی شوند؟ به نظر من، اگر سیاست‌زدایی از هویت‌های قومی یک امر ممکن باشد، باید بدانیم که بسیار دشوار است. به دلیلی که ما در فرایند قوی بازتولید سیاست قومی در افغانستان قرار داریم. هویت قومی و سیاسی شدن آن، در نیمه دوم قرن بیستم در افغانستان بیشتر از همیشه اوج گرفت. به دلیل سلطه‌ی تک‌قومی و استبدادی در تاریخ افغانستان، واکنش‌های قومی در این زمان اوج گرفت و ساختارها و رفتارهای سیاسی را به شدت تحت تاثیر قرار داد. اما پس از سقوط طالبان، مساله «مشارکت ملی» در شرایطی مطرح شد که فرهنگ شهروندی وجود نداشت و میزان نفوس اقوام نیز معلوم نبود؛ ولی سهم گروه‌های قومی قدرت بنیاد توافقات سیاسی را رقم می‌زد. یعنی، مشارکت ملی تبدیل به مشارکت قومی شد. وقتی ریاضی سیاست در افغانستان «قوم» شد و احزاب سیاسی به مفهوم مدرن آن وجود نداشت. در واقع صحنه‌ی سیاست افغانستان فاقد یک «اکثریت سیاسی» دموکراتیک بود. از طرفی، چون افغانستان کشور اقلیت‌های قومی است، یک اکثریت قومی نیز وجود نداشت. در نهایت، از سیستم بروکراسی دولت تا ساختارهای اجتماعی و فرهنگی بر مبنای محاسبات و مطالبات قومی تکیه می‌کند که مبنای رضایت قومی را نتوانست فراهم کند. این گونه دولت و حکومت به «شرکت سهامی» اقوام تبدیل شدند و وفاداری ملی، مسوولیت ملی و قانون‌پذیری جای‌شان را به ترتیب به وفاداری‌، مسولیت و مصالح قومی سپرد. از طرف دیگر، چون مطالبات قومی در افغانستان بر مبنای ریاضی صفر و بی‌نهایت عیار شده است: ایدیولوژی غالب قومی یا هیچ می‌خواهند و یا کل. در فقدان آمار و ارقام از نفوس اقوام و مطالبات هیچ و کل قومی، فرایند بازتولید گفتمان قومی هم‌چنان سرزنده و پرقدرت باقی ‌ماند. در چنین وضعیتی که از یک طرف نارضایتی و بردوباخت قومی معادلات را رقم می‌زند، و از طرف دیگر، اقوام به برادران بزرگ و برادران کوچک تقسیم می‌شوند، نتیجتا هم دولت به لحاظ اداری و سیاسی ناکارآمد و فروپاشیده می‌شود و هم فرهنگ شهروندی و دموکراسی هنجاری به چالش مواجه می‌شوند.

نخبگان و فرهنگ سیاسی
افغانستان از نظر نخبگان و کنشگران سیاسی در ضعیف‌ترین و بدترین وضعیت در منطقه‌ی ما قرار دارد که از یک طرف از نظر کیفی و کمی نخبگان، افغانستان و دموکراسی نو بنیاد به چالش مواجه شده است و از طرف دیگر به لحاظ گسست‌های متقاطع و موازی نخبگان و کنشگران سیاسی، در افغانستان یک اجماع ملی به وجود نیامد. نخبگان و یا کنشگران سیاسی افغانستان را می‌توان به چند دسته تقسیم کرد: اول، نخبگان سیاسی قوم‌گرا؛ دوم، نخبگان سیاسی بنیادگرا؛ سوم، نخبگان سیاسی لیبرال. یعنی، طبقه سیاسی افغانستان به صورت کلی برمبنای هویت‌های قومی، بنیادگرایی مذهبی و لیبرالیزم فعالیت دارند. نخبگان سیاسی متعلق به کمونیزم نیز وجود دارند اما اکنون گرفتار  پریشان‌رفتاری و بحران هویت هستند و عمدتا به سه جریان قومی، بینادگرایی و یا لیبرال پیوسته‌اند. در این میان نخبگان سیاسی لیبرال و دموکرات در اقلیت قرار دارند. آنچه نخبگان و کنشگران سیاسی افغانستان را به بحران مواجه کرده است، فقدان و غیابت یک تفکر ملی است. اصولا پتریوتیزم و یک گفتمان ملی فراقومی که بتواند نخبگان سیاسی و اداری را باهم وصل کند، وجود ندارد. اما نخبگان و کنشگران قوم‌گرا در اکثریت بوده سبب واگرایی بیشتر و بازتولید گفتمان قومی شده‌اند.
در این میان فرهنگ سیاسی افغانستان نیز دچار بحران جدی می‌باشد که زیست‌جهان کنشگران را ساخته است. بنیادگرایی و قبیله‌گرایی دو عنصر مهم فرهنگ سیاسی در افغانستان‌اند که تشکیل نهادها بر مبنای قانون، قانون‌پذیری و اجرای قانون را به چالش گرفته رفتار کنشگران سیاسی را غیردموکراتیک ساخته است. علاوه براین، فرهنگ سیاسی به دلایل قبیله‌گرایی و گسست‌های قومی چندپاره و دارای گسست شده است؛ در واقع همین فرهنگ سیاسی است که ریاضی افغانی سیاست را معنادار می‌سازد. بازتاب این فرهنگ سیاسی بر ساختار دولت، حکومت‌داری و سیستم اداری، سبب شده است تا نهاد دولت و سیستم اداری در افغانستان به صورت مدرن کار و فعالیت نتواند. در کل، در مقایسه با محیط منطقه‌ای و بین‌المللی فرهنگ سیاسی افغانستان مواجه به بحران ارزشی، فقر فکری و بحران هویت سیاسی می‌باشد و این گونه گذار به فرهنگ شهروندی، ارزش‌های دموکراتیک، ثبات سیاسی و دولت‌سازی و یا ایجاد دولت مدرن، دشوار شده است. در نتیجه، دولت کنونی بدل به یک دولت ناکارآمد شده است که از یک فروپاشی نامریی و بیماری مداوم در درون خود رنج می‌برد.
یک نکته دیگر اضافه کنم که محل‌گرایی در ریاضی افغانی سیاست نیز پرقدرت است و این سبب شده است تا در معادلات سیاسی –مثلا–  اهمیت قندهار از قلم انداخته نشود و من هم نمی‌اندازم!

تمرکز فسادآفرین قدرت سیاسی
نظام سیاسی در افغانستان یک نظام سیاسی متمرکز است. نظام سیاسی متمرکز کنونی هرچند در قبای دموکراسی، پروژه‌ی دولت‌سازی و تدوین و تصویب قانون به وجود آمد؛ ولی معطوف به یک رویکرد گذشته‌گرا می‌باشد. اشتباه زمانی صورت گرفت که تصور می‌شد دولت‌سازی در افغانستان بایستی بر اساس تجربه‌ی سنتی افغانستان  که یک نظام سیاسی متمرکز داشت، آغاز شود. بسیاری‌ها بر اساس این رویکرد در تلاش احیای سلطه‌ی قومی شدند که در نهایت بدگمانی و بی‌اعتمادی را نسبت به فرایند جدید، دموکراسی و دولت کنونی افزایش داد. افزون براین، در عمل نظام متمرکز به چند نتیجه نامطلوب منجر شد: اول، شخصیت‌محوری در نظام به جای نهادمحوری؛ دوم، افزایش فساد در نظام به جای شفافیت و اصلاحات؛ سوم، بحران مشارکت و بحران سیاسی؛ چهارم، اشاعه‌ی مسوولیت‌گریزی و یا مسوولیت‌ناپذیری در بیرون و درون نظام. 
نظام سیاسی متمرکز سبب شد تا به جای قانون‌مداری و نهادمحوری، شخصیت‌محوری بر کل نظام حاکم شود. رییس جمهور باید بر همه چیز نظارت شخصی داشته باشد و هم ضوابط و روابط باید در نهایت به همان فرد اختتام پیدا کند. همین اکنون کرزی باید در پای هر ورقی امضا کرده در برابر انتقاد و شکایات باشنگان والسوالی‌ها نیز پاسخ بدهد. شخصیت‌محوری و تمرکزگرایی سبب شد تا در پشت پرده، شبکه‌های فساد شکل گرفته قدرت و اقتصاد مافیایی شوند. نتیجه‌ی منطقی مافیایی شدن قدرت و اقتصاد به این معنا است که گفتمان سیاسی دموکراتیک برای همیشه می‌میرد و به جای آن مناسبات مافیایی قدرت و اقتصاد بر امور مسلط می‌شود و قدرت سیاسی نیز شخص‌محور می‌شود. این گونه شفافیت و اصلاحات ناممکن شده فساد افزایش پیدا می‌کند. یعنی، هم فساد سیستمی می‌شود و هم سیستم فاسد می‌گردد. افزون براین، مشارکت سیاسی  که یک اصل دموکراتیک است و در کشورهایی مثل افغانستان خود به عنوان فوری‌ترین راه حل مطرح است، از بین می‌رود و بحران سیاسی شکل می‌گیرد. بی‌اعتمادی نسبت به حکومت، تقسیم شدن نهادها و ادارات میان اشخاص و حلقات مافیایی سبب می‌شود که مشارکت سیاسی از بین برود. به عنوان مثال، والی‌ها در افغانستان مسوولیت دموکراتیک و مردمی ندارند، بلکه آن‌ها نمایندگان رییس جمهور در ولایات می‌باشند و پاسخگو در برابر شخص رییس جمهور هستند نه مردم. از طرفی، والی‌ها بر اساس ملاحظات سیاسی رییس جمهور جهت تحکیم قدرت ایشان در ماورای کابل، مقرر می‌شوند. پس،  این گونه فساد و شخصیت‌محوری فسادپرور، به اوج می‌رسد و مشارکت سیاسی عملا در سطوح مختلف به نابودی کشانیده می‌شود.
علاوه براین، تمرکزگرایی و شخصیت‌محوری سبب می‌شود تا مسوولیت‌ناپذیری افزایش یافته به صورت عمودی و افقی اشاعه یابد. ذهنیت به گونه‌ای شکل می‌گیرد که گویا تمام مسوولیت‌ها به یک شخص حواله می‌شود، همان گونه که تمام صلاحیت‌ها به یک شخص حواله شده است. در نهایت بحران اعتماد، بی‌باوری سیاسی و مسوولیت‌گریزی اوج می‌گیرد و دولت ناکارآمد می‌شود. در ضمن شخص‌محوری، سبب می‌شود که نهاد دولت و سایر نهادهای وابسته به آن همواره از یک فروپاشی نامریی رنج ببرد. تمرکزگرایی و شخص‌محوری بخشی از ریاضی افغانی سیاست و قدرت بحران‌آفرین در افغانستان کنونی است.

بحران ساختاری و نهادهای موازی
همان گونه که ذکر شد، افغانستان از نظر ساختارهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی به بحران مواجه است و آمادگی تعامل با ساختارهای مدرن را ندارد. خشونت‌های ساختاری، فرهنگ قبیله‌ای، مردسالاری، احساس بیگانگی و تخاصم با مظاهر دنیای مدرن، عدم گشودگی ذهنی نسبت به نظام معرفتی و ارزشی قرن بیست و یک، فقر گسترده و عمیق اقتصادی از جمله دلایل اساسی‌اند که تعامل جامعه افغانستان را با ساختارها و آموزه‌های دنیای مدرن به چالش کشیده است. به همین دلیل، کنشگران سیاسی و نخبگان اجتماعی در یک تناقض کشنده با خود و دنیای پیرامون مواجه شده گرفتار سرگشتگی و پریشان رفتاری سیاسی و اجتماعی می‌شوند. هم در حوزه‌ی عمومی و خصوصی این تناقض آشکار است و هم در دولت و نظام کنونی. در حقیقت یکی از دلایل بی‌ثباتی سیاسی و ترس اجتماعی شکست و بحران ساختاری واقتصادی است. 
نخبگان و طبقه‌ی سیاسی افغانستان چون به لحاظ ذهنی، روانی و اجتماعی گرفتار ریاضی افغانی سیاست هستند نمی‌توانند بر اساس قانون، پرنسیپ‌ها و اصول دنیای مدرن یا ریاضی عقلانی و دموکراتیک، معادلات‌شان را شکل داده از آن تبعیت کنند و به همین دلیل آن‌هایی که قدرت سیاسی را در دست دارند، وقتی با قانون و قانون‌گرایی مشکل پیدا کند، دست به ایجاد نهادهای موازی رسمی و غیررسمی می‌زنند. ایجاد محکمه خاص برای بررسی شکایات نامزدان شکسته‌خورده انتخابات پارلمان امسال و برگزاری جرگه مشورتی صلح از مثال‌های عینی این بحران می‌باشند. اما این گونه رفتارها برخواسته از ریاضی محاسبات قومی و یا بنیادگرایی مذهبی در افغانستان است. برمبنای این ریاضی، یا کل و یا هیچ مطالبه می‌شود و برای رسیدن به آن از خشونت و آدم کشتن تا نقض قانون و تمسک به ارزش‌ها و هنجارهای قبیله‌ای و غیرمتمدن، دست یازیده می‌شود. وقتی ذهنیت سیاسی این گونه باشد، نارضایتی همیشه در اوج است و نظام سیاسی و اداری همواره از یک فروپاشی نامریی رنج خواهد برد.

نتیجه
سخن مشخص این است که محاسبات سیاسی ما که من از آن به نام «ریاضی افغانی سیاست» یاد کردم  که وجوه مشخص آن قبیله‌گرایی و فقدان یک تفکر ملی‌گرایانه سکولار است، هنوز نه تنها تغییر نکرده بلکه دموکراسی را که در افغانستان به عنوان یگانه راه حل مطرح بود، به چالش مواجه کرده و خود نتوانسته سبب شکل‌گیری مدیریت و کارآیی در نظام شود. افزون براین، فرایند دولت‌سازی را نیز نامطمین و فاسد ساخته است. به همین دلیل دولت کنونی ناکارآمد بوده از یک فروپاشی نامریی رنج می‌برند؛ به همین دلیل بود که گروه بین‌المللی بحران هشدار داد که در صورت خروج غرب از افغانستان دولت سقوط خواهد کرد. به همین دلیل است که گزارش‌های اخیر در رسانه‌های غربی نشان می‌دهند که مهم‌ترین نهاد نظامی افغانستان یعنی وزارت دفاع و اردوی ملی از گسست، تبعیض و بی‌اعتمادی قومی رنج می‌برند. و به همین دلیل است که در میان نخبگان و کنشگران دولتی و غیردولتی یک نوع بی‌باوری و دل‌زدگی از دموکراسی به مشاهده می‌رسد و چشم‌انداز سیاسی مشخص برای آینده در ابهام قرار دارد. فرار از ارزش‌های جهان‌شمول بشری در ادبیات رسمی دولت و تروریست نخواندن طالبان از جمله دلایل اساسی بحران سیاسی کنونی می‌باشد که مبتنی بر ریاضی افغانی سیاست عیار شده و نسبت به جهان مدرن و سایر ارزش‌ها و هنجارهای آن گشودگی ندارد؛ چون بنیادهای معرفتی و هنجاری دموکراسی در افغانستان هنوز به وجود نیامده است، اما مدیریت خردمندانه سیاسی و فرهنگی برای رسیدن به آن نیز وجود ندارد. مجموع این مسایل سبب شده است تا گفتمان سیاسی در افغانستان عقیم بوده نخبگان و کنشگران سیاسی پراکنده و به منابع خارجی وابسته باشند. نهایتا مجموع گسست‌های متنوع و عدم مدیریت و فقدان یک نگاه استراتژیک سبب شده است تا دولت کنونی فاقد یک «سخن» مشخص باشد.
بنابراین، پیش از آن که ما به قول معروف سراخ دعا را گم کرده از دموکراسی شکوه و شکایت کنیم، باید بدانیم که در یک دور باطل ریاضی افغانی سیاست گرفتار آمده‌ایم که به آسانی نمی‌توانیم از آن بیرون شویم. این درست است که دموکراسی بسیاری از ساختارها را ویران و یا تهدید خواهد کرد از جمله ریاضی افغانی سیاست را؛ اما این ویرانی از جمله محسنات دموکراسی نیز هست. به این دلیل من هم‌چنان معتقدم که راه حل افغانستان حمایت از دموکراسی و بیرون شدن از دور باطل ریاضی افغانی سیاست و ارزش‌ها و هنجارهای وابسته به آن است. اما تقویت مبناهای معرفتی دموکراسی و ایجاد هنجارها و ارزش‌های دموکراتیک باید به عنوان مهم‌ترین هدف ملی برای کنشگران و مدیران سیاسی مملکت مطرح باشد که مسلما با کار بیشتر و تغییر و تحولات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی به وجود خواهد آمد.

  
نویسنده : عین الدین"بهادری" ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧
تگ ها :

← صفحه بعد