هویت نظام سیاسی افغانستان دموکراتیک است ولی در منصهی عمل، دموکراسی به چالش مواجه شده است. دموکراسی در افغانستان در ناگزیرترین شرایط به عنوان یک راه حل ملی مطرح شد. یعنی بر اساس یک نظام و سازوکارهای دموکراتیک میتوان یک دولت مقتدر ملی ایجاد کرد که هم مشروعیت ملی داشته باشد و هم مشروعیت بینالمللی، و نیز ملزم به پاسداری و حمایت از حقوق اساسی شهروندان، آزادیهای مدنی و ارزشهای جهانشمول بشری باشد. بر اساس آن، هم نهادهای دولت باید بر اساس یک قانون دموکراتیک ایجاد میشدند و هم دموکراسی به عنوان یک هنجار و مبتنی بر نظام معرفتی دموکراتیک استحکام پیدا میکرد. اما قبل از آن که دموکراسی در افغانستان به لحاظ هنجاری و معرفتی مطرح باشد، به عنوان یک راه حل مطرح بوده است. اما دولتی که بر این مبنا به وجود آمد همچنان ناکارآمد، بیثبات و فروپاشیده است. اکنون سوال این است که چرا دولت ناکارآمد بوده با یک فروپاشی نامریی مواجه است؟
مشکل این است که دموکراسی به عنوان یک راه حل مدرن با ریاضی افغانی سیاستورزی و فرهنگ سیاسی به چالش برخورده است. به عبارت دیگر، ریاضی افغانی سیاست، دارای زبان مشترک با دنیای مدرن نیست و این ریاضی غیرعقلانی سیاست سبب شده است تا دولت ناکارآمد و فروپاشیده باقی بماند و دولتسازی بربنیاد راه و روشهای دموکراتیک نیز پرچالش باشد. ریاضی افغانی سیاست که از یک طرف خود به مثابه یک راه حل نمیتواند مطرح باشد و از طرف دیگر، در برابر هرگونه راه حل مدرن مشکل ایجاد میکند، بر مبنای اضلاع مربع قومی شدن سیاست و قدرت، ضعف نخبگان و فرهنگ سیاسی، تمرکز فسادآفرین قدرت سیاسی و بحران ساختاری و نهادهای موازی قدرت قابل توضیح میباشد (قابل ذکر است که من فقط بر عوامل داخلی بحران و ناکامی اشاره خواهم کرد).
قومی شدن سیاست و قدرت
بسیاریها این سوال را مطرح کردهاند که از چه زمانی هویتهای قومی در افغانستان سیاسی شده ملت شدن را به چالش کشید؟ آیا ممکن است هویتهای قومی در افغانستان سیاستزدایی شوند؟ به نظر من، اگر سیاستزدایی از هویتهای قومی یک امر ممکن باشد، باید بدانیم که بسیار دشوار است. به دلیلی که ما در فرایند قوی بازتولید سیاست قومی در افغانستان قرار داریم. هویت قومی و سیاسی شدن آن، در نیمه دوم قرن بیستم در افغانستان بیشتر از همیشه اوج گرفت. به دلیل سلطهی تکقومی و استبدادی در تاریخ افغانستان، واکنشهای قومی در این زمان اوج گرفت و ساختارها و رفتارهای سیاسی را به شدت تحت تاثیر قرار داد. اما پس از سقوط طالبان، مساله «مشارکت ملی» در شرایطی مطرح شد که فرهنگ شهروندی وجود نداشت و میزان نفوس اقوام نیز معلوم نبود؛ ولی سهم گروههای قومی قدرت بنیاد توافقات سیاسی را رقم میزد. یعنی، مشارکت ملی تبدیل به مشارکت قومی شد. وقتی ریاضی سیاست در افغانستان «قوم» شد و احزاب سیاسی به مفهوم مدرن آن وجود نداشت. در واقع صحنهی سیاست افغانستان فاقد یک «اکثریت سیاسی» دموکراتیک بود. از طرفی، چون افغانستان کشور اقلیتهای قومی است، یک اکثریت قومی نیز وجود نداشت. در نهایت، از سیستم بروکراسی دولت تا ساختارهای اجتماعی و فرهنگی بر مبنای محاسبات و مطالبات قومی تکیه میکند که مبنای رضایت قومی را نتوانست فراهم کند. این گونه دولت و حکومت به «شرکت سهامی» اقوام تبدیل شدند و وفاداری ملی، مسوولیت ملی و قانونپذیری جایشان را به ترتیب به وفاداری، مسولیت و مصالح قومی سپرد. از طرف دیگر، چون مطالبات قومی در افغانستان بر مبنای ریاضی صفر و بینهایت عیار شده است: ایدیولوژی غالب قومی یا هیچ میخواهند و یا کل. در فقدان آمار و ارقام از نفوس اقوام و مطالبات هیچ و کل قومی، فرایند بازتولید گفتمان قومی همچنان سرزنده و پرقدرت باقی ماند. در چنین وضعیتی که از یک طرف نارضایتی و بردوباخت قومی معادلات را رقم میزند، و از طرف دیگر، اقوام به برادران بزرگ و برادران کوچک تقسیم میشوند، نتیجتا هم دولت به لحاظ اداری و سیاسی ناکارآمد و فروپاشیده میشود و هم فرهنگ شهروندی و دموکراسی هنجاری به چالش مواجه میشوند.
نخبگان و فرهنگ سیاسی
افغانستان از نظر نخبگان و کنشگران سیاسی در ضعیفترین و بدترین وضعیت در منطقهی ما قرار دارد که از یک طرف از نظر کیفی و کمی نخبگان، افغانستان و دموکراسی نو بنیاد به چالش مواجه شده است و از طرف دیگر به لحاظ گسستهای متقاطع و موازی نخبگان و کنشگران سیاسی، در افغانستان یک اجماع ملی به وجود نیامد. نخبگان و یا کنشگران سیاسی افغانستان را میتوان به چند دسته تقسیم کرد: اول، نخبگان سیاسی قومگرا؛ دوم، نخبگان سیاسی بنیادگرا؛ سوم، نخبگان سیاسی لیبرال. یعنی، طبقه سیاسی افغانستان به صورت کلی برمبنای هویتهای قومی، بنیادگرایی مذهبی و لیبرالیزم فعالیت دارند. نخبگان سیاسی متعلق به کمونیزم نیز وجود دارند اما اکنون گرفتار پریشانرفتاری و بحران هویت هستند و عمدتا به سه جریان قومی، بینادگرایی و یا لیبرال پیوستهاند. در این میان نخبگان سیاسی لیبرال و دموکرات در اقلیت قرار دارند. آنچه نخبگان و کنشگران سیاسی افغانستان را به بحران مواجه کرده است، فقدان و غیابت یک تفکر ملی است. اصولا پتریوتیزم و یک گفتمان ملی فراقومی که بتواند نخبگان سیاسی و اداری را باهم وصل کند، وجود ندارد. اما نخبگان و کنشگران قومگرا در اکثریت بوده سبب واگرایی بیشتر و بازتولید گفتمان قومی شدهاند.
در این میان فرهنگ سیاسی افغانستان نیز دچار بحران جدی میباشد که زیستجهان کنشگران را ساخته است. بنیادگرایی و قبیلهگرایی دو عنصر مهم فرهنگ سیاسی در افغانستاناند که تشکیل نهادها بر مبنای قانون، قانونپذیری و اجرای قانون را به چالش گرفته رفتار کنشگران سیاسی را غیردموکراتیک ساخته است. علاوه براین، فرهنگ سیاسی به دلایل قبیلهگرایی و گسستهای قومی چندپاره و دارای گسست شده است؛ در واقع همین فرهنگ سیاسی است که ریاضی افغانی سیاست را معنادار میسازد. بازتاب این فرهنگ سیاسی بر ساختار دولت، حکومتداری و سیستم اداری، سبب شده است تا نهاد دولت و سیستم اداری در افغانستان به صورت مدرن کار و فعالیت نتواند. در کل، در مقایسه با محیط منطقهای و بینالمللی فرهنگ سیاسی افغانستان مواجه به بحران ارزشی، فقر فکری و بحران هویت سیاسی میباشد و این گونه گذار به فرهنگ شهروندی، ارزشهای دموکراتیک، ثبات سیاسی و دولتسازی و یا ایجاد دولت مدرن، دشوار شده است. در نتیجه، دولت کنونی بدل به یک دولت ناکارآمد شده است که از یک فروپاشی نامریی و بیماری مداوم در درون خود رنج میبرد.
یک نکته دیگر اضافه کنم که محلگرایی در ریاضی افغانی سیاست نیز پرقدرت است و این سبب شده است تا در معادلات سیاسی –مثلا– اهمیت قندهار از قلم انداخته نشود و من هم نمیاندازم!
تمرکز فسادآفرین قدرت سیاسی
نظام سیاسی در افغانستان یک نظام سیاسی متمرکز است. نظام سیاسی متمرکز کنونی هرچند در قبای دموکراسی، پروژهی دولتسازی و تدوین و تصویب قانون به وجود آمد؛ ولی معطوف به یک رویکرد گذشتهگرا میباشد. اشتباه زمانی صورت گرفت که تصور میشد دولتسازی در افغانستان بایستی بر اساس تجربهی سنتی افغانستان که یک نظام سیاسی متمرکز داشت، آغاز شود. بسیاریها بر اساس این رویکرد در تلاش احیای سلطهی قومی شدند که در نهایت بدگمانی و بیاعتمادی را نسبت به فرایند جدید، دموکراسی و دولت کنونی افزایش داد. افزون براین، در عمل نظام متمرکز به چند نتیجه نامطلوب منجر شد: اول، شخصیتمحوری در نظام به جای نهادمحوری؛ دوم، افزایش فساد در نظام به جای شفافیت و اصلاحات؛ سوم، بحران مشارکت و بحران سیاسی؛ چهارم، اشاعهی مسوولیتگریزی و یا مسوولیتناپذیری در بیرون و درون نظام.
نظام سیاسی متمرکز سبب شد تا به جای قانونمداری و نهادمحوری، شخصیتمحوری بر کل نظام حاکم شود. رییس جمهور باید بر همه چیز نظارت شخصی داشته باشد و هم ضوابط و روابط باید در نهایت به همان فرد اختتام پیدا کند. همین اکنون کرزی باید در پای هر ورقی امضا کرده در برابر انتقاد و شکایات باشنگان والسوالیها نیز پاسخ بدهد. شخصیتمحوری و تمرکزگرایی سبب شد تا در پشت پرده، شبکههای فساد شکل گرفته قدرت و اقتصاد مافیایی شوند. نتیجهی منطقی مافیایی شدن قدرت و اقتصاد به این معنا است که گفتمان سیاسی دموکراتیک برای همیشه میمیرد و به جای آن مناسبات مافیایی قدرت و اقتصاد بر امور مسلط میشود و قدرت سیاسی نیز شخصمحور میشود. این گونه شفافیت و اصلاحات ناممکن شده فساد افزایش پیدا میکند. یعنی، هم فساد سیستمی میشود و هم سیستم فاسد میگردد. افزون براین، مشارکت سیاسی که یک اصل دموکراتیک است و در کشورهایی مثل افغانستان خود به عنوان فوریترین راه حل مطرح است، از بین میرود و بحران سیاسی شکل میگیرد. بیاعتمادی نسبت به حکومت، تقسیم شدن نهادها و ادارات میان اشخاص و حلقات مافیایی سبب میشود که مشارکت سیاسی از بین برود. به عنوان مثال، والیها در افغانستان مسوولیت دموکراتیک و مردمی ندارند، بلکه آنها نمایندگان رییس جمهور در ولایات میباشند و پاسخگو در برابر شخص رییس جمهور هستند نه مردم. از طرفی، والیها بر اساس ملاحظات سیاسی رییس جمهور جهت تحکیم قدرت ایشان در ماورای کابل، مقرر میشوند. پس، این گونه فساد و شخصیتمحوری فسادپرور، به اوج میرسد و مشارکت سیاسی عملا در سطوح مختلف به نابودی کشانیده میشود.
علاوه براین، تمرکزگرایی و شخصیتمحوری سبب میشود تا مسوولیتناپذیری افزایش یافته به صورت عمودی و افقی اشاعه یابد. ذهنیت به گونهای شکل میگیرد که گویا تمام مسوولیتها به یک شخص حواله میشود، همان گونه که تمام صلاحیتها به یک شخص حواله شده است. در نهایت بحران اعتماد، بیباوری سیاسی و مسوولیتگریزی اوج میگیرد و دولت ناکارآمد میشود. در ضمن شخصمحوری، سبب میشود که نهاد دولت و سایر نهادهای وابسته به آن همواره از یک فروپاشی نامریی رنج ببرد. تمرکزگرایی و شخصمحوری بخشی از ریاضی افغانی سیاست و قدرت بحرانآفرین در افغانستان کنونی است.
بحران ساختاری و نهادهای موازی
همان گونه که ذکر شد، افغانستان از نظر ساختارهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی به بحران مواجه است و آمادگی تعامل با ساختارهای مدرن را ندارد. خشونتهای ساختاری، فرهنگ قبیلهای، مردسالاری، احساس بیگانگی و تخاصم با مظاهر دنیای مدرن، عدم گشودگی ذهنی نسبت به نظام معرفتی و ارزشی قرن بیست و یک، فقر گسترده و عمیق اقتصادی از جمله دلایل اساسیاند که تعامل جامعه افغانستان را با ساختارها و آموزههای دنیای مدرن به چالش کشیده است. به همین دلیل، کنشگران سیاسی و نخبگان اجتماعی در یک تناقض کشنده با خود و دنیای پیرامون مواجه شده گرفتار سرگشتگی و پریشان رفتاری سیاسی و اجتماعی میشوند. هم در حوزهی عمومی و خصوصی این تناقض آشکار است و هم در دولت و نظام کنونی. در حقیقت یکی از دلایل بیثباتی سیاسی و ترس اجتماعی شکست و بحران ساختاری واقتصادی است.
نخبگان و طبقهی سیاسی افغانستان چون به لحاظ ذهنی، روانی و اجتماعی گرفتار ریاضی افغانی سیاست هستند نمیتوانند بر اساس قانون، پرنسیپها و اصول دنیای مدرن یا ریاضی عقلانی و دموکراتیک، معادلاتشان را شکل داده از آن تبعیت کنند و به همین دلیل آنهایی که قدرت سیاسی را در دست دارند، وقتی با قانون و قانونگرایی مشکل پیدا کند، دست به ایجاد نهادهای موازی رسمی و غیررسمی میزنند. ایجاد محکمه خاص برای بررسی شکایات نامزدان شکستهخورده انتخابات پارلمان امسال و برگزاری جرگه مشورتی صلح از مثالهای عینی این بحران میباشند. اما این گونه رفتارها برخواسته از ریاضی محاسبات قومی و یا بنیادگرایی مذهبی در افغانستان است. برمبنای این ریاضی، یا کل و یا هیچ مطالبه میشود و برای رسیدن به آن از خشونت و آدم کشتن تا نقض قانون و تمسک به ارزشها و هنجارهای قبیلهای و غیرمتمدن، دست یازیده میشود. وقتی ذهنیت سیاسی این گونه باشد، نارضایتی همیشه در اوج است و نظام سیاسی و اداری همواره از یک فروپاشی نامریی رنج خواهد برد.
نتیجه
سخن مشخص این است که محاسبات سیاسی ما که من از آن به نام «ریاضی افغانی سیاست» یاد کردم که وجوه مشخص آن قبیلهگرایی و فقدان یک تفکر ملیگرایانه سکولار است، هنوز نه تنها تغییر نکرده بلکه دموکراسی را که در افغانستان به عنوان یگانه راه حل مطرح بود، به چالش مواجه کرده و خود نتوانسته سبب شکلگیری مدیریت و کارآیی در نظام شود. افزون براین، فرایند دولتسازی را نیز نامطمین و فاسد ساخته است. به همین دلیل دولت کنونی ناکارآمد بوده از یک فروپاشی نامریی رنج میبرند؛ به همین دلیل بود که گروه بینالمللی بحران هشدار داد که در صورت خروج غرب از افغانستان دولت سقوط خواهد کرد. به همین دلیل است که گزارشهای اخیر در رسانههای غربی نشان میدهند که مهمترین نهاد نظامی افغانستان یعنی وزارت دفاع و اردوی ملی از گسست، تبعیض و بیاعتمادی قومی رنج میبرند. و به همین دلیل است که در میان نخبگان و کنشگران دولتی و غیردولتی یک نوع بیباوری و دلزدگی از دموکراسی به مشاهده میرسد و چشمانداز سیاسی مشخص برای آینده در ابهام قرار دارد. فرار از ارزشهای جهانشمول بشری در ادبیات رسمی دولت و تروریست نخواندن طالبان از جمله دلایل اساسی بحران سیاسی کنونی میباشد که مبتنی بر ریاضی افغانی سیاست عیار شده و نسبت به جهان مدرن و سایر ارزشها و هنجارهای آن گشودگی ندارد؛ چون بنیادهای معرفتی و هنجاری دموکراسی در افغانستان هنوز به وجود نیامده است، اما مدیریت خردمندانه سیاسی و فرهنگی برای رسیدن به آن نیز وجود ندارد. مجموع این مسایل سبب شده است تا گفتمان سیاسی در افغانستان عقیم بوده نخبگان و کنشگران سیاسی پراکنده و به منابع خارجی وابسته باشند. نهایتا مجموع گسستهای متنوع و عدم مدیریت و فقدان یک نگاه استراتژیک سبب شده است تا دولت کنونی فاقد یک «سخن» مشخص باشد.
بنابراین، پیش از آن که ما به قول معروف سراخ دعا را گم کرده از دموکراسی شکوه و شکایت کنیم، باید بدانیم که در یک دور باطل ریاضی افغانی سیاست گرفتار آمدهایم که به آسانی نمیتوانیم از آن بیرون شویم. این درست است که دموکراسی بسیاری از ساختارها را ویران و یا تهدید خواهد کرد از جمله ریاضی افغانی سیاست را؛ اما این ویرانی از جمله محسنات دموکراسی نیز هست. به این دلیل من همچنان معتقدم که راه حل افغانستان حمایت از دموکراسی و بیرون شدن از دور باطل ریاضی افغانی سیاست و ارزشها و هنجارهای وابسته به آن است. اما تقویت مبناهای معرفتی دموکراسی و ایجاد هنجارها و ارزشهای دموکراتیک باید به عنوان مهمترین هدف ملی برای کنشگران و مدیران سیاسی مملکت مطرح باشد که مسلما با کار بیشتر و تغییر و تحولات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی به وجود خواهد آمد.
نظرات ()

